اخبار خانواده

شاهین خوشبختی

شنبه ، 13 آبان 1396

اشتراک گذاری

منبع

آن قدر در لجنزار مواد افیونی دست و پا می زدم که هرگز تصور نمی کردم روزی نسیم خوشبختی از کویر خشک زندگی ام عبور کند. همواره با این اندیشه شب را به صبح می رساندم که روزی جسدم در کنار زباله های حاشیه شهر طعمه حیوانات خواهد شد اما وقتی خدا را از ته قلبم صدا زدم ناگهان باران عشق، دشت تاریک زندگی ام را آبیاری کرد و من رنگین کمانی از خوشبختی را در این دشت پر از گل های زیبا به نظاره نشستم.
مرد جوان در حالی که بیان می کرد چهار سال است مواد مخدر را در گورستان بدبختی دفن کرده ام به  کارشناس اجتماعی کلانتری پنجتن مشهد گفت: «مهدیه»، هم بازی دوران کودکی ام بود روزهای زیادی دستش را می گرفتم و کنار حوض بزرگ خانه مادربزرگ می چرخیدیم گاهی شب ها کنار حوض بزرگ می نشستیم و داخل آب به تصویر ماه زیبا چنگ می زدیم هرکدام از ما دوست داشت زودتر ماه را تصاحب کند اگرچه با این کار ماهی های قرمز فرار می کردند اما خنده های ما موجب شادی بزرگ ترها می شد. روزگار شیرین کودکی آرام آرام سپری شد و من هر روز بیشتر عاشق مهدیه می شدم همواره در کنارش بودم تا از چیزی نرنجد. از دوران نوجوانی، رویای زندگی مشترک با مهدیه هیچ گاه از ذهنم پاک نمی شد. دیوانه وار دوستش داشتم و احساس می کردم او نیز همین احساس را به من دارد تا این که عازم خدمت سربازی شدم. روزها و شب ها از پی هم می گذشتند و من در خیالم تنها مهدیه را می دیدم ولی هیچ وقت نمی توانستم ماجرای عشقم را برای خانواده ام بازگو کنم. اما آخرین باری که خدمت سربازی ام به پایان رسید و من به مرخصی آمدم ناگهان شاهین خوشبختی از روی شانه هایم پرید و آرزوهایم به یک باره ویران شد.
مهدیه با پسرخاله اش ازدواج کرده بود و دیگر نمی توانستم آینده ام را در چشمان او جست وجو کنم. از سوی دیگر فراموش کردن مهدیه کاری دشوار بود به همین دلیل به تنهایی روی آوردم و انگیزه کار کردن نداشتم. اوقاتم را در کنار دوستانم به بطالت می گذراندم تا این که برای یافتن آرامش و به پیشنهاد یکی از دوستانم سیگاری را روشن کردم. از آن به بعد منزل مجردی احسان پاتوق همیشگی ام شده بود تا این که من هم در کنار افرادی که به آن خانه رفت و آمد می کردند مصرف کریستال را آغاز کردم خیلی زود قبل از آن که بفهمم چه اتفاقی افتاده خود را در حاشیه شهر و کنار کارتن خواب ها یافتم. برای تهیه پول موادمخدر به هریک از بستگان، آشنایان و حتی همسایگان التماس می کردم. آن قدر در این لجنزار فرو رفتم که از پس مانده غذای مردم در سطل های زباله می خوردم چیزی جز کریستال را نمی شناختم و مسیر خانه پدرم را گم کرده بودم. تصورم این بود که روزی در یکی از همین خیابان ها یا پاتوق های حاشیه شهر جسدم طعمه حیوانات خواهد شد. ولی روزی پدرم به طور اتفاقی مرا از داخل زباله ها پیدا کرد و به مرکز ترک اعتیاد برد. دیگر از این زندگی فلاکت بار خسته شده بودم و تصمیم گرفتم راه درست را انتخاب کنم. پدر مهربانم خانه کوچکش را فروخت و کارگاهی برایم راه اندازی کرد. بعد از مدتی با آشنای یکی از کارگرانم ازدواج کردم و پس از چند بار مراجعه به مراکز مشاوره زندگی مشترکمان را آغاز کردیم اکنون چهار سال از آن زمان می گذرد و سوسن چون خورشیدی فروزان به زندگی ام نور می بخشد به طوری که دوباره شاهین خوشبختی را بر شانه هایم احساس می کنم و فریاد می زنم چهار سال است که پاکم خدایا سپاسگزارم.
ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری
خراسان رضوی

معرفی

خیریه امام رضاعلیه السلام

جناب آقاي حاج احمد ابريشم چي يكي ازمديران خلاق و نابغه کشور است . كه درسال1317 در شهر قم به دنيا آمدو در سن 17 سالگي پدرش فوت نمود و مادرش 9 فرزند را با مهر و محبت بسياروبر پايه اصول تربيتي-ديني پرورش داد تا اينکه وي   نيز در سال 1367 به رحمت ايزدي پيوست جناب آقاي ابريشم چي با علاقه اي ويژه در مورد مادر ميگويند : "مادرم يک استاد ، يک مربي به تمام معني و يک مادر تمام عيار بود که در همه حال به او افتخار مي کنم و لحظه اي خود را از او جدا نمي دانم اميدوارم که او هم من و عزيزانم را هميشه دعا مي کند  "  جناب حاج احمد ابريشم چي از سن 18 سالگي در حالي که کارگر ساده پيش نبود ازدواج کرد و حاصل اين پيوند پنج فرزند است که اکنون همسر و فرزندان همراهان ايشان در طريق محبت اند

اطلاعات بیشتر ...

اطلاعات تماس

پست الکترونیک : info@keramat8.com

تلفن تماس : 37650450-051

فکس : 37650467-051

طراحی و پیاده سازی گروه نرم افزاری دوگان